شوری در نهاد ما نهاد
جان ما در
بوته سودا
نهاد
قصه خوبان
به نوعی بازگفت
کاتشی
در پیر و در برنا
نهاد
عقل مجنون
در کف لیلی سپرد
جان وامق
در لب عذرا نهاد
کام فرهاد و مراد ما همه
در لب شیرین شکرخا
نهاد
بر رخ زيبا نهاد...
| به انتظار عیادت که دوست میآید | خوشست بر دل رنجور عشق بیماری |
که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
چارتکبیر زدم یک سره بر هر چه که هست
مانده ز دریا
جدا
چند کند قطره ای
فهم ز دریای عشق...
چون و چرا پست نشد
وآنکه او مست شد از چون و چرا رست
کجاست؟
که بیگانه
خود این روی نبیند
تو بزرگی و
در آیینه کوچک
ننمایی ...
زير سايهي يار خورشيدي شوي
خلوت از اغيار بايد نه ز يار
پوستين بهر دي آمد نه بهار
يار آيينست جان را در حزن
در رخ آيينه اي جان دم مزن
تا نپوشد روي خود را در دمت
دم فرو خوردن ببايد هر دمت
گفت يار بد بلا آشفتنست
چونک او آمد طريقم خفتنست
خواب بيداريست چون با دانشست
واي بيداري که با نادان نشست
چونک زاغان خيمه بر بهمن زدند
بلبلان پنهان شدند و تن زدند
برگرفته از مثنوی معنوی (ابیاتی از مقدمه دفتر دوم)
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر میزند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشید گفتهاند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درویش خود به دست آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشتهاند به زر
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
