هر كه او از همزباني شد جدا
بي زبان شد گرچه دارد صد نوا
...
جمله معشوق است و عاشق پرده اي
زنده معشوق است و عاشق مرده اي
چون نباشد عشق را پرواي او
او چو مرغي ماند بي پر واي او
آينه ات داني چرا غماز نيست؟
زانكه زنگار از رخش ممتاز نيست.
...
عاشقي پيداست از زاري دل
نيست بيماري چو بيماري دل
...
هرچه گويم عشق را شرح و بيان
چون به عشق آيم خجل گردم از آن
...
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت
...

از دفتر اول مثنوي معنوي